![]() |
|
|||||||||||
|
Sunday, October 24, 2004 ما در وضعی بر گشتیم که دستگیری های متعددی در مورد وبلاگ نویس ها داره انجام می شه و واقعا اوضاع در خفقان کامل داره به سر می بره در زمانی که سرکوب ها بسیار زیاد و این وبلاگ هم از مدت ها پیش جز وبلاگ های فیلتر شده بوده..... حالا برگشتیم که بگیم ما دفاع می کنیم از آزادی مردم.... از آزادی قلم چیزی که حکومت ایران مخالف و دشمن صد در صد آن است ما اومدیم با همون روال گذشته نوشتن داستان از محیط کثیف ایران امید است که برای ما در این راه مشکلی پیش نیایید.... چون هیچ تضمینی به ادامه گار ما در این شرایط که وبلاگ های زیادی نویسنده هاش دستگیر شدن ما بتوانیم به فعالیتمان ادامه بدهیم... باسپاس آرمین.......فرزند ایران......................... ساعت حدود 11 شب، هواي نسبتا سرد پاييزي، بالاي يك پل عابر، نشسته به كارتنهايش تكيه داده، هنوز بيدار است ولي سرش پايين و يك كاسه با مقداري پول در آن در جلويش است. بسيار سخت ميشنود، بلند و چند بار بايد از او پرسيد، به سختي حرف ميزند، هنگام پاسخ دادن چرت هم ميزند، . . . - سلام، من خبرنگارم (به سختي سرش را بالا ميگيرد و به آرامي جواب ميدهد) سلام - چند ساله اينجا ميخوابي؟ حدودا 6 ساله - فاميل داري؟ تا دلت بخواهد، خواهر، برادر و . . . - كجا هستند؟ شمال - چرا پيش آنها نيستي؟ آه . . . ، بدبختم، طردم كردهاند - چه كارهاي؟ راننده بودم . . . [رانندهي] بيابون، اتوبوس خط شمال - چند سالته؟ 58 سال، 1326 (!) - زن و بچه داري؟ بله - كجا هستند؟ شمال - چند تا بچه داري؟ 4 تا، يك دختر و سه پسر - ميدونند اينجايي؟ نه، نميدونن - مردمي كه از كنارت رد ميشند، چطور نگاهت ميكنن؟ حقارت . . . راضي هستم كه همين الان خدا مرگم رو بده. - خدا نكنه، چرا؟ 40 سال زحمت مردم رو كشيدم، جوابم را ندادند. - بايد چه كار كنن؟ نمونهاش اينه، ميبيني وضعم رو (دستهاش رو نشون ميده كه سياهن و همين طور كارتنها؛ و انگار انتظار داره همهي وضعش رو درك كني) حداقل يك گوشهاي بايد بتونم بخوابم. - برخورد مأمورها چطوره؟ تا به حال برخوردي شده؟ خيلي، خيلي، اي . . . كتك خورديم . . . فحش دادند، . . . - از كجا پول تهيه ميكني؟ (به كاسهاش اشاره ميكند كه جلويش است) همين شماها هستيد كه كمك ميكنيد - دوست داري وضعت درست بشه؟ . . . خيلي، (شروع كرد به گريه) خيلي، . . . بله، بله . . . به خدا خيلي، . . . به حضرت عباس(ع) خيلي . . . (باز هم گريه كرد، . . . ) من نبايد . . . چرا زندگيم بايد اين جوري باشه؟ (صداش همراه با يه دنيا سوز و گريه ادامه داشت) - از جامعه چه انتظاري داري؟ هيچي، چه انتظاري؟ - از خدا چي؟ بله . . . (دستها را و سرش را كه تا به حال به سمت پايين بود به بالا ميبرد و بالا را نگاه ميكند) . . . اي خدا! مرگ من رو برسون . . . (قبل از پرسش بعدي در حالي كه بغض زيادي در گلو داشت، گفت) . . . ديگه نميتونم، ديگه طاقت ندارم. (خيلي ناراحت شده بود، شايد ميشد بيشتر مصاحبه را ادامه داد اما او ديگر نميتوانست) - كاري يا حرفي نداري؟ چي بگم؟ چكار كنم؟ نه (خودش ميدانست كه حرف زياد دارد و اين «نه» از ته دل نيست) - خدانگهدار خداحافظ، من مخلص همهي روزنامه نويسهام عكاس ايسنا عكسي گرفت، او را ترك كرديم و لحظاتي ديگر كارتنهايش را پهن كرد و خوابيد به اميد صبح. ................................................................. ما هر چند روز یکبار اینجا رو مانند روال گذشته بروز می کنیم....... با سپاس. yekhatere@yahoo.com yekhatere@hotmail.com Armin || | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" /> |
||||||||||||
|
||||||||||||
طراطراحي قالب توسط : ا. ع . رز
پاييز 1382