Sunday, August 01, 2004

جوون ایرانی____________(قسمت سوم و آخرین قسمت)
سلام بچه ها آرمین هستم.....
از بابت تاخیر معذرت می خوام کامپیوترم تعمیرگاه بود.....خوب منم که قالب جدید وبلاگ رو دیدم سورپریز شدم....خیلی قشنگ....از امیر تشکر می کنم بابت این قالب...
همونجور که می بینید وبلاگ داره گسترش پیدا می کنه و به یه سری وبلاگ دیگه که در مورد موضوعات دیگه هست داره تقسیم می شه.... خوب بالاخره همه باید پیشرفت کنن.... بازم از امیر تشکر می کنم........
دوستان من نمی دونم چرا شما عزیزان می خواید آرمان های این وبلاگ رو ببرید زیر سوال؟ من آرمان هام کاملا مشخصه پس چرا می گید ما فکر می کردیم که تو واسه این وبلاگ زدی که مشکلات رو مطرح کنی اما که حالا حاضر نیستی ایمیل نگار رو بدی معلوم می شه غیر اینه!
حالا من نمی دونم این دوتا قضیه چه ربطی داشت به هر حال میام انتقاد ها یی که می کنید رو مطرح می کنم خودتون جواب این انتقاد ها رو بدید....
بریم سراغ قسمت سوم و آخرین قسمت.
جوون ایرانی___________________________(قسمت سوم و آخرین قسمت)
10 دقیقه بعد.......................
پسر افتاده رو زمین.......سرش شکسته......دستش زخمی شده......کفش و تیشرتش رو بردن.................
پسر تازه متوجه زندگی شده...متوجه واقعیات های زندگی......از سرش خون می ره همین جور........
دختر بچه ای آدمس فروش رو می بینه......
این موقع شب تو پارک چیکار می کنه.... این دختر با این قیافه زیبا چه سرنوشتی پیش روش..... می بینه دختر به سمتش میاد.....دستمال کثیفی از جیبش در میاره و به پسر می ده......
پسر نگاهی به چشمای معصوم دختر می کنه دستمال کثیف رو دستش می گیره و می زنه به زخم سرش....
دختر با صدای کودکانش می گه...
_آقا کی شمارو به این روز در آورده؟
هیچکی..... تو چندسالته؟
_8سالم.
مامان بابات کجا هستن؟
_مامان بابام خیلی وقت پیشا مردن الان با دوست بابام زندگی می کنم.
خونت کجاس؟
_حلبی آباد.
درس می خونی؟
_نه خیلی دوس داشتم بخونم.
چرا آدمس فروشی می کنی؟
_آخه اگه به علی آقا پول ندم هرشب برم خونه منو می گیره می زنه.......
چقد باید هرشب بهش بدی؟
_2000هزارتومن.
چقد تاحالاجمع کردی؟
_800تومن.
پسرک ماتش می بره.....پسرک خشکش می زنه......از درد زخماش از درد کبودیه بدنش فراموشش می شه........ واسه دوهزار تومن.....دوهزارتومن که اون هر روز فقط پول یه دسر تو کافی شاپ می شه.................
دست تو جیبش می کنه.... اما هیچ پولی خودش هم نداشت.......تازه امشب معنای واقعی فقر رو چشیده......صدای دختر با اون موهای بلند و چهره معصوم و سیاه شدش می گه......
_آقا یه سوال داشتم.
چیه عزیزم بگو...
_یکی دوبار این سوال از آدمای پولدار پرسیدم اما همشون حتی بدشون میومد به من جواب بدن...
بگو من جواب میدم.
_همه دخترا مثه من اینجور کار می کنن؟
تو این سوال دختر صداقت کودکانه وجود داشت.....معصومیت کودکانه.....پسر موند چی بگه.....بگه خیلی از دخترای همسن تو فقط واسه خرید یه عروسک بالای 50هزارتومن خرج می کنن......بگه تا از دمه یه مغازه لباس رد می شن تا دلشون یه لباس رو بخواد حتی خیلی گرون هم باشه پدر و مادرش براش می خرن...........با صدای دختر باز به خودش میاد....
_آقا سوالم خیلی بد بود؟
نه....مکثی می کنه.....اسمت چیه؟
_مریم.
مریم جون بعضی دخترا هستن که پولدارن....بعضی نه پولدار نه فقیر....بعضی هم فقیر...
_چرا آقا بعضی یا پولدارن بعضی یا مثه منن؟؟؟؟؟؟؟؟
پسر موند که چی جواب بده... می دونست اگه بگه چون خدا خواسته می پرسه چرا من باید فقیر باشم که هر شب کتک بخورم.....پسر نمی دونست چه جوابی بده....تا امروز اصلا به این چیزا حتی فکرم نکرده بود..... تا امروز زندگیش فقط شده بود خوش های خودش پارتی رفتن...دختر بازی و هزارتا کار دیگه.....بارها می تونست کمک کنه اما هیچوقت حتی به این چیزا فکر هم نمی کرد...............
_آقا من باید برم هنوز تا 2000هزارتومن مونده که جمع کنم....
پسر نگاهی به ساعت پارک می ندازه می بینه ساعت از 12 نیمه شبم گذشته.....
این موقع شب خطرناکه ممکن بلایی سرت بیاد...
_مجبورم اگه پول جمع نکنم باز مثه هرشب میگیره منو با اون کمربند سیاه و بزرگش می زنه آقا من همون دستمال رو بیشتر نداشتم اونو می دم مال شما باشه.....
و دختر از پسر دور می شه......... جلوی حرف زدن پسر گرفته شده.......آره گرفته شده..... یه بغض بزرگ جلوی حرف زدنش رو گرفته..........
پسر می دونست که در آینده چه سرنوشتی برای این دختر پیش میاد.... می دونه اگه الان داره آدامس می فروشه بعدها تن خودش رو می فروشه....اون موقعه مشتریه تن این دختر پسرای مثه خودم هستن.....
پسر پاشد که بره دنبال دختر اما بدنش درد شدیدی می کرد....نگاهی به دستمال کثیف و خونیه دختر می ندازه..... اون از دستمالش گذشت.........
واقعا مونده بود چیکار کنه.....دلش می خواست به این دختر کمک کنه....اما تو سیاهی پارک رفت........رفت ادامه بده اون سرنوشت تلخش رو......اون سرنوشتی که آخرش با هزارتا بیماری با هزار تا بدبختی تموم می شه.......
تازه فهمیده بود همه اینا حرفه اگه آدمی تو هر شرایطی هم باشه می تونه موفق باشه.....تازه فهمید این حرف دروغ......... پسر داشت شکنجه روحی می شد.......
نگهبان پارک رو می بینه به سمتش میاد.........................
20دقیقه بعد بیمارستان....
پسر تو تخت بیمارستان خوابیده.....
پرستار:آقا اون دستمال کثیف رو بندازین تو اون سطل آشغال کنار تخت.
نه این دستمال یه هدیه اس.
پرستار نمی فهمه منظور این پسر چیه.......
10دقیقه بعد.......
مامور پلیس میاد واسه برسی این قضیه....
مامور:شما رو کی به این روز در آورده؟
خودم.
مامور:می خواستی خودکشی کنی؟
نه.
مامور:پس چی کار می خواستی بکنی که این بلا رو سر خودت در آوردی؟
می خواستم فقر رو مزه کنم ببینم چجوریه.
مامور:مطمئنی که حالت خوبه؟
آره خوبم از این بهتر نبودم.
مامور:منظورتون چیه؟
ببخشید من نمی فهمم چی می گم امشب چیزی دیدم که واقعا تحت تاثیرم قرار داد.
مامور:چی دیدی؟
یه دختر.
مامور:یه دختر؟
آره یه دختر رو دیدم یه دختر کوچولو که ساعت 12 شب داشت آدامس می فروخت 800تومن جمع کرده بود هنوز کم داشت تا 2هزارتومن......
مامور:خوب؟
این دختر الان آدامس می فروشه اما بعدا تنش رو می فروشه.
مامور:اینا که گفتی به شما و این بلایی که سرت اومده چه ربطی داره؟
یعنی چی برای شما مهم نیست که یه دختر داره آدامس می فروشه؟
مامور:نه آدامس فروختن جرم نیست اما یه بچه آدمس بفروشه به عنوان کودک خیابونی می ره بهزیستی.
تو انسانیت داری؟
مامور:درست صحبت کنید آقا.
تو چی فکر می کنی فکر می کنی چون لباس دولتی تنته هرجور دلت بخواد می تونی فکر کنی...
مامور:گوش کنید آقا من از شما سوال می کنم به چیزایی که به شما ربط نداره دخالت نکنید...
من حرفام رو زدم دیگه چیزی برای گفتن ندارم..
مامور شماری خونت رو بگید.
..............................................
مامور می ره از اتاق بیرون که با خونه پسر تماس بگیره....
اما پسر تو افکار خودش قوطه ور شده...... تو افکار خودش.....که امشب زندگی رو درک کرد....دزدی...تباهی....سیاهی....بدبختی....نداری....و دید یه شب هم نمی تونه مثه اونا باشه......بغضش می گیره....از این بغضش می گیره..... که تا الان خواب بوده.....چه خواب مزخرفی.....از خودش بدش اومده.....از زندگیی که فکر می کرد چون باباش همچی داده پس واقعا خوشبخت.....اما نمی دونست که خوشبختی این چیزا نیست....نمی دونست که خیلی ها اون شبایی که می رفت پارتی...رستوران...چرخ زدن تو خیابونا....خیلی ها مثه اون دوخختر نگران اینن که 1200تومن رو جور کنن که شاید امشب مثه شب های قبل کتک نخورن....
_________________________________________________
شاد باشید...همتون....چه احساسی دارید؟ فکر می کنید جوونایی ایران غیر از این سه قسمت که نوشتم جور دیگش رو هم داریم؟ ما دنبال چی هستیم؟ دنبال چی می گردیم براستی؟
منو ببخشید حالم یه مدت خوش نیست... نمی دونم اما احساس دارم می کنم قرق می شم.... دارم احساس می کنم کلی کرم ریخته روم و داره منو تجزیه می کنه....دارم احساس می کنم سوختم............................
موفق باشید همتون.
آرمین.
yekhatere@hotmail.com
yekhatere@yahoo.com


Armin  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



 
 

Welcome to

INTerest  story


نگاهي اجمالي بر جامعه آلوده و كثيف ايران اسلامي



درباره وبلاگ


§ صفحه اصلي

§ آرشيو (وبلاگ قديمي)
§ ارسال نامه:

نامه بنويسيد حتما جواب ميگيريد.

اين وبلاگ متعلق به هيچ حزب و گروه يا سازماني نمي باشد و فقط و فقط واقعيت هاي جامعه را بيان مي نمايد.

 به نامه هاي مشكوك و داراي ضميمه پاسخ داده نمي شود پس لطفا از دادن نامه هاي آلوده و ويروس و ... خودداري كنيد.

 


لوگو



 


 


نظر سنجي


 

وضعيت داستان ها
نظر شما در مورد داستان ها چيه؟

اي ول معركه ست
خوبه
بد نيست
بي خوديه
مزخرفه
اهكي اينا چين ديگه؟
بيق بيق

آرشيو


با تشكر از:

Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

امير . ع . رز

و خودم ..

بازديد كنندگان:

 

 
   

طراطراحي قالب توسط : ا. ع . رز

پاييز 1382