![]() |
|
|||||||||||
|
Tuesday, June 29, 2004 سلام بچه ها نگارم.... دارم با تاخیر می نویسم چون این قسمتش سخترین قسمت بود چند روز باخودم کلنجار رفتم تا بتونم بنویسم از همه عذر می خوام............... اینجا هک شده بود خیلی دلم گرفت دیگه نمی شه ادامه بدم ...اما باز خوب شد باز شد.... به هر حال صحبتی ندارم جزء اینکه اینقدر نیاید بخونید و چرت پرت بهم بگید........... دردل های یه دختر بدکاره(قسمت یازدهم).......... دیگه ساعت نزدیک 9 شده بود تقریبا که رفتیم رو یکی از نیمکت ها نشسته بودیم ... منم گرسنم بود... ولی سکوت عجیبی هم منو هم دروسا رو گرفته بود یه ترس عجیب... ترسی که چه بلایی سر ماها می خواد بیاد ... واقعا ترس وحشتناکی بود .... ترس از سرنوشت تاریک آیندمون .... حرفای نسترن تو ذهنم مدام تکرار می شد... زندگی به چه قیمتی.... اما هی باخودم می گفتم نه نسترن چرت گفته حرف الکی زده اون دونبال خوشبختی نیس یعنی از بس ترسو واسه همین حسودیش می شده و به من یا دروسا این حرفا رو گفته.... تو فکر پانتا بیچاره بودم.... الان اون کجاس چه فکری داره راجع به نامردیه من و دروسا می کنه...... شاید راه دیگه ای تو زندگیم نباشه.... واسه پولدار شدن باید اینکارو انجام بدم .... بقول دروسا که دوشب پیش می گفت یه پسر حال می کنه توهم لذتت رو می بری... یه لحظه تنم لرزید نکنه ما داریم وارد لجن زار می شیم.............. نگاه کردم به دروسا که دیدم یواشکی صورتش رو پاک کرد انگار گریش گرفته بود... خواستم چیزی بگم که صدایی شنیدم..... ببخشید می تونم اینجا بشینم؟ سرم رو بردم بالا یه زن 30 ساله به نظرم می رسید بود با یه آریش خاص و حرف زدنش که واقعا چرب زبون بود...... دروسا:خواهش می کنم بفرمایید. یکم خودمون رو جمع جور کردیم که اونم رو نیمکت بشینه.... یکم ساکت بودیم که خودش سر صحبت رو باز کرد.... الان حدود نیم ساعت می بینم تو پارک تنها نشستید..... معلوم از مشکلات وحشتناکی فرار کردید درسته؟ خیلی نرم و مهربون صحبت می کرد... دروسا:آره فکر کردی اومدیم اینجا واسه خوشگذرونی اومدیم! خوشم اومد دروسا خیلی باهاش جدی صحبت کرد. وا منکه نمی خواستم حرف بدی بزنم اما با این سرو وضعاتون معلوم فراری هستید درسته؟ دروسا: فرض کن آره خوب منظور! ای بابا دختر تو چقد بدخلاقی اسم من ناهید! منو همه دوستام خاله خانوم صدا می کنن! شمام منو خاله خانوم صدا کنید... اسم شماها چیه؟ دروسا: من اسمم آناهیتا اینم نرگس!!!!!! خیلی تعجب کردم وقتی منو دروسا به اسم نرگس نام برد اومدم ازش بپرسم اما یاد حرف اولش افتادم که گفت فقط ساکت باش... پس چیزی نگفتم تا ببینم چی می شه! خوب آناهیتا از کجا فرار کردی؟ به ظاهرت نمی خوره از خونه اینا فرار کردی یا از شهرستانی اومدی یا از بهزیستی فرار کردی؟! دروسا:از بهزیستی فرار کردیم چطور؟ هیچی عزیزم می خوام کامل بشناسمتون... آخه این روزا می دونی که وضع اجتماع خیلی خراب شده مدام این کمیتی ها دارن گیر می رن... حالا که جنگم هس هیچی همه ادعای مومنیشون می شه باید حواس آدم خیلی جمع باشه... می خوای می تونم کمکتون کنم تا گیر مامورا نیوفتید(اون سال، ساله 65 بود اگه اشتباه نکنم) ... یه لحظه یه سکوت بین من ماها حکم فرما می شه...... سکوتی که حاکی از ترس وحشتناکی داره....... ترس از اینکه این خاله خانوم ممکن هر بلایی سر ما بیاره.... اما ما از اولم می دونستیم تو راهی که داریم قدم بر می داریم ممکن حتی به آخره راه نرسیم اما ما انتخاب خودمون رو کرده بودیم...... سکوت از بس طولانی شد باز خودش صحبت کرد...... خوب چی میگید می خواید کمکتون کنم که واسه همیشه از این دربدری خارج بشید؟ منم مثه شما دوتا بودم یه زمانی منم نه ننه دروست حسابی بالا سرم بوده نه بابای آدم حسابی همیشه چوب تعصباشون رو خوردم..... چرا موهات بیرون... چرا دیروز تو کوچه سرت رو بلند کردی .... چرا چشت افتاد تو چش یه پسر... کدوم گوری می خوای بری .... چه معنی داره یه دختر از خونه بره بیرون.... اصلا کی گفته دختر باید درس بخونه......دختر باید بشینه تو خونه ظرف بشوره به گاوا گوسفندا برسه تا وقتی یه شوهر براش اومد........ همین کارارو با من کردن که از روستامون فرار کردم اومدم تهران... اما خوب زرنگ بودم الان ماشین دارم خونه هم دارم... کلی هم سر ماه درآمد دارم... اینم بگم سختی زیاد کشیدم ولی الان خیلی راضیم..... حالا شما چی می گید می خواید بهتون کمک کنم......؟ حرفای این خاله خانوم هم به دل من هم به دل دروسا نشسته بود بهمون امید می داد که ماهم بالاخره روزی خوشبخت می شیم..... دروسا: باشه ..... آفرین دختر عاقل خوشحالم که جواب مثبت دادی بدون پشیمون نمی شی... اما یه قول باید بدی.. دروسا:چه قولی؟ قول بده از حالا به بعد هرکاری می گم انجام بدین تا کاری کنم که شماها پولدار بشید باشه؟ دروسا:یکم مکث کرد و گفت باشه... چند سالتون؟ دروسا: من 17 سالمه! بهم راستشو بگو 17 سالت نیس .... دروسا:15! و اسمای واقعیتون؟ دروسا: نه این یکی رو داریم راست می گیم! ببین دختر اونقد دروغ شنیدم که بوی دروغ رو از 10کیلومتری می شنوم بمن همچی رو راست بگو چون اگه بخوای کمکتون کنم باید همچی رو بدونم..... دروسا مکثی می کنه و جواب می ده: من اسمم دروسا اینم نگار. آفرین دختر خوب که راستش رو گفتی ... من واقعا ازش می ترسیدم اصلا دوس نداشتم حتی باهاش صحبت کنم..... ببینم نگار جون تو چرا ساکتی تو فکر کنم 11سالت بیشتر نباشه درسته؟ آره همون حدودام.... نگاهی به ساعتش می کنه.... خوب بچه ها ساعت نزدیک 10صبح پاشیم بریم خونه ما من اونجا با چندتا از دوستام تنها زندگی می کنم... ............................... وقتی سر کوچه از تاکسی پیاده شدیم..... رفتیم تو کوچه اونم مدام داشت حرف می زد که اطمینان مارو جمع کنه .... یکی دونفر از این زنایی که تو اون کوچه زندگی می کردن مارو دیدن مخصوصا این زنرو یه جور بدی نگاه کردن.............. وارد خونه شدیم چندتا دختر اونجا بودن با لباسا خواب و موهای آشفته معلوم بود هم معتادن هم دیشب تا صبح نخوابیدن .....چشاشون پف کرده زیر چشاشون کبودی می زد........ یه بوی گندیم تو خونه می مد بوی تریاک بود...... اما باز خوبیش این بود آپارتمان نبود یه خونه تقریبا 500متری کلنگی بود.... یه نگاه به دروسا کردم ...اونم منو نگاه کرد هردوتامون ترسیده بودیم ..... واقعا ترسناک بود الان که فکرش رو می کنم می بینم چقد اون موقع شجاع تر و البته احمق تر از الان بودم..... اون زنه که بهش اونجا می گفتن خاله خانوم... حس کرد که داریم می ترسیم سریع شروع کرد به صحبت... بچه ها اصلا نگران نباشید مارو که هم می بینیم اینجاییم و اینجا اینجوریه بخاطر بعضی مسائل که بزودی می فهمید..... یکی از اون دخترای اونجا اومد جلوی من... وای خاله این که چقد کوچولوی گناه نداره آرودیش... خاله یکم عصبانی شد: بتوچه من می دونم دارم چیکار می کنم..... واقعا اونجا کثافت خونه بود..... روهم اونجا با خود خاله 4نفر می شدن .... خاله... نیلوفر...سارا... چهارمی اسمش یادم نیست اسمش رو می ذارم مهسا! یکم همونجا رو صندلی تو حال نشستیم منکه واقعا احساس پشیمونی شیدی بهم دست داد محیط اونجا واقعا وحشتناک بود حتی از خونه کریم یا خونه بابام صد برابر بدتر بود...... طرفای 12 بود.... خاله:بچه ها من برم ساندویچ بگیرم این دوتا مهمونمونم گرسنه هستن.... شماهام پاشید یکم بخودتون برسید این چه سروضعی از عصر چند نفر میان... که تلفن زنگ خورد... خاله:الو.... چشم امروز ساعت چند میاین؟..... ساعت 8 پس اینجایین ....آره دوتا مهمون جوونم اینجا داریم از اونایی که آره... بیای ببینی خودت می فهمی... پس فعلا خداحافظ. نیلوفر:خاله باز اون مرتیکه بود؟ خاله:آره گفته امشب میاد اینجا.. سارا:اه باز اون پفیوز میاد اینجا از من می خواد بشینم پای منقلش دفعه قبل سردرد شدیدی بهم دست داد. خاله:انقدر چرت پرت نگید پاشو برو یه دوش بگیر امشب با چندتا مهمون مخصوص می خواد بیاد. مهسا با ابروهاش به ما اشاره کرد جوری که مثلا ما نفهمیم .... خاله کلش رو یه تکونی داد یعنی خودم می دونم چی کار کنم و رفت ساندویچ بخره...... تلویزیون رو روشن کردن دیدم داره یه گزارش از جنگ نشون می ده..... تو دلم گفتم اونایی که رفتن جنگیدن خودشون رو کشتن واسه امثال من رفتن بجنگن..... سارا:اه اینام کشتن مارو با این جنگ خاموشش کن نیلوفر. ... نمی دونم چرا دروسا هم ساکت بود مثلا زرنگترین دوست من تو بهزیستی بود اما اونم احساس می کرد که عینه دوتا بره هستیم بین اینا... نیلوفر:شما دوتا چرا اینقدر ساکتید بگید از کجا اومدین؟ اسماتون چیه ها؟ من اسمم نگار اینم اسمش دروسا ما دیشب از بهزیستی فرار کردیم! مهسا:لابد فرار کردید که پولدار بشید آره(و یه خنده تلخی کرد) خیلی ناراحت شدم از حرفش... دروسا:آره می خوایم پولدار بشیم اشکالی داره؟ مهسا: (با کنایه و تلخی داشت حرف می زد) چه اشکالی ولی بدونید افتاد تو بد لجن زاری... نیلوفر:مهسا خفه شو سارا:باز چتونه شما دوتا.. ..... طرفای 7 بود که من نشسته بودم تو حال داشتم تلویزیون نگاه می کردم بقیم هرکی داشت بخودش می رسید... دروسا هم نشسته بود یه گوش همرو تحت نظر داشت! ولی منم می ترسیدم یه ساعت دیگه اونایی که می خوان بیان کی هستن با ما چی کار مکنن... یه دفعه خاله دیدم اومد تلویزیون رو خاموش کرد.... خوب گوش کنید دارم بهتون چی می گم الان چند نفر دارن میان اینجا هرکاری که بگن باید انجام بدید فهمیدید یا نه؟ اینو که گفت با اون جدیت یه ترس عجیبی داشتم که چی خواد بشه... مگه با شما دوتا نیستم؟ دروسا:خاله ما هرکاری انجام نمی دیم. خاله:با من جروبحث نکن اینجا همه می دونن کسی جزء من حرف نمی زنه فهمیدی> دروسا:نگار پاشو بریم نمی دونم دروسا چرا وحشتناک ترسیده بود منم واقعا ترسیده بودم... از خدام بود زودتر بریم... پاشدم... خاله:کجا می خواید برید مگه من می ذارم. بترمگید سر جاهاتون. دروسا:(شروع کرد به جیغ کشیدن) بتوچه که ما می خوایم چی کار کنیم ما الان می ریم.... با دروسا رفتیم دمه درب ساختمون که می ره تو حیاط دیدم قفل منم گریم گرفته بود... دروسا:جیغ کشید درب رو باز کنید.... خاله رفت از تو آشپزخونه یه میله آهنی بزرگ آورد...... سارا:چی کار می کنی تو؟ خاله برگمشو تو اتاقت تا من اینارو ادب کنم. نیلوفر: بتوچه سارا ، خاله الان میام کمکت.... مهسا: دیوانه ها ولشون کنید بذارید برن... خاله با اون میله اون سمت ما با داد گفت یا همین الان می رید مثه بچه آدم می شینید یا می گرم می زنمتون. من واقعا ترسیده بودم با صدای بلند زدم زیر گریه... دروسا: ما می خوایم بریم به هیچکیم ربطی نداره. خاله عصبانی شد اومد با میله بزنه که دروسا با اون سن کمش با خاله درگیر شد..... کثافت چندتا ضربه محکم به پای دروسا زد...... بقیه داشتن نگاه می کردن....... انگار دیوونه شده بود با اون میله بزرگ داشت دروسا رو که زیر دستش بود می زد.... مهسا حمله کرد به سمت خاله.... ولش کن دیوونه کشتیش... برو گمشو تو اونطرف، تا تورو هم نزدم.... اما مهسا با خاله درگیر شد .... سارا اومد جداشون کنه..... که مهسا رو انداخت زمین دندونش مثه اینکه شکسته بود تو همین گیرو دار دیدم دروسا بی هوش شده انگار یکی از ضربه های میله خورده بود به سرش..... دعوا بالا کشید..... سرو صدا بلند شد... مهسا یه جیغ بلند کشید................. کشتیش دختر رو کشتیش...... خاله رنگش پریده بود نگاه کرد به دروسا.... یه لحظه همه ساکت شده بودن... همه داشتن به یه چیز فکر می کردن... که دروسا زندس یا مرده....... سرش خونریزی شدیدی داشت... صورتش کبود شده بود.............وای هنوز که دارم اون صحنه رو میارم جلوی چشام میارم ................... خاله قاطی کرده بود... میله رو انداخت یه طرف .... گفت:بخدا نمی خواستم اینجوری بشه..... نشستم کنار دروسا سرش رو گرفتم تو دستام.... دروسا....دروسا .... چرا ساکتی.... دروسا ... چرا حرف نمی زنی.... کثافت چی کار کردی با دروسا..... آشغال... وحشتناک داشتم گریه می کردم.... سارا: اومد منو کشوند اونور پیرهن دروسا رو زد بالا سرش رو قلبش گذاشت....داد زد... یه دقیقه همتون خفه شید... سکوت وحشتناکی حکم فرما شده بود.... نیلوفر:سارا چی شده مرده؟؟؟؟ سارا:قلبش نمی زنه... دیدم خاله نشسته رو زمین سرش رو گذاشته رو پاهاش...... دیوونه شدم رفتم میله رو ورداشتم که برم با اون خاله رو بزنم.... مهسا جلومو گرفت ولش کن...... کثافت.....آشغال .... دوست من رو زدی کشتی..... عوضی دیگه صدای گریه هام از بس شدید بود فقط منو گرفته بود تو بقلش بیچاره از دهنش داشت خون میومد............ سرم رو گذاشتم رو شونه هاش زدم زیر گریه......... صدای اف اف اومد..... انگار اونا سر رسیدن................. خاله پاشد سریع رفت درب خونه رو که قفل بود باز کرد با گریه رفت تو حیاط..... نیلوفر: سارا حالا چی کار باید کنیم.... سارا نمی دونم... سرم رو از شونه های مهسا بلند کردم دیدم چند نفر اومدن تو خونه................................................................................................ yekhatere@hotmail.com Armin || | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" /> |
||||||||||||
|
||||||||||||
طراطراحي قالب توسط : ا. ع . رز
پاييز 1382