Monday, June 14, 2004

دردل های یه دختره بدکاره(قسمت نهم)
............................................
سلام بچه ها نگارم.... خوب یکم بدقولی کردم واسه نوشتن ادامه خاطراتم... آخه آرمین گفت یکی دوروز پیش اکثر وبلاگ ها تو بلاگ اسپات فیلتر شده..! واسه همین گفتم بذارم یکی دوروز بگذره بعد بنویسم که حداقل شاید این مخابرات دلش برحم اومد بخاطر منم شده فیلترو کمتر کنه! حالام نمی دونم چند نفر شما می تونه به وبلاگ سر بزنه اما اینجور که آرمین می گفت از شهرستان ها که خیلی کم ... از تهرانم از بعضی از این شرکت های اینترنتی هم نمی شه باز سر زد...! من خودم دوروز پیش هر کاری کردم بیام تو وبلاگ کامنت های پر از مهر و محبت شماها رو بخونم نشد نوشته بود مشترک محترم امکان دسترسی شما به سایت مورد نظر مقدور نمی باشد!!!!!!!!!!
خیلی باحال بود وقتی دیدم خاطرات زندگیه منم باید فیلتر بشه! به هر حال الان همه کامنت ها رو خوندم خیلی حرف های باحالی زده بودید... خیلی بهم انرژی داد(اینارو می گم بازم کامنت بذارید بهم کلی نیرو می ده) فکر نکید که حالا مثلا یه کلمه نوشتید چه اتفاقی میوفته برای من کلی تاثیر گذاره .... پس بازم از اینکارای خوب خوب انجام بدید... بچه ها از قسمت بعدی خاطراتم می رسیم به اونجاهایی که خیلی از شما دوست داشتید زودتر از اینا بخونید! پس صبر کنید از قسمت بعدی...!!!!!
بازم بابت تاخیر معذرت دلیلش مخابرات بود به هر حال بچه ها حتما به دوستاتون بگید بیان اینجا یا به دوستای یاهو مسنجرتون یه آفلاین به همشون بدید بگین بیان اینجا ضرر نمی کنن... بهر حال لینک می تونید بدید یا معرفی کنید مارو از هرطریق خلاصه هر مدلی که می تونید>>>>>>>کامنت هم فراموش نشه<<<<<<<<<<
بریم سراغ ادامه خاطراتم که می دونم بی صبرانه منتظر هستید.....
دردل های یه دختر بدکاره(قسمت نهم)......................................................
دردل های یه دختر بدکاره(قسمت نهم)
همش تو فکر حرفای دروسا بودم.... یه لحظه باز به خودم می گفتم نکنه باز بدتر بشه ...نکنه ....نکنه.... ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم می خواستم به هر نحوی شده پول بدست بیارم. می خواستم پولدار بشم ...آره دروسا راست می گف گیرن تو، تو بهزیستی موندی آخرش چی؟..... ولی اگه از ایجا برم شاید واقعا تو زندگی خوشبخت بشم ....چیزی که حتی یه لحظه از طعم خوشبختی رو حس نکردم...منم آدمم منم دلم می خواد مثه خیلی های دیگه وضعیت مادی خوبی داشته باشم ....
رفتم تو اتاق دیدم دروسا ،سپیده و نسترن تو اتاق هستن...
یه نگاه به دروسا کردم...یعنی جلوی نسترن نمی شه حرف زد....
دروسا:راستی خوب شد اومدی نگار یه کتاب دست گلنوش دیدم از این کتابای رومانتیک باحال بیا باهم بریم ازش بگیریم آخه به من نمی ده...
و سریع پاشد دست منو گرفت باهم از اتاق اومدیم بیرون رفتیم ته راه رو ...
با صدای آهسته گفت:فکرات رو کردی؟
آره دروسا خیلی فکر کردم دیدم تو داری راست می گی اینجا آینده ای ندارم اما...
دیگه اما نداره ببین نگار جون اگه مام می دونستیم اینجا آینده ای داریم حتما می موندیم اما دیگه تو این مدتی که اینجا بودی خودت باید فهمیده باشی که آینده همه اینجا تیرس...
با دوتا دستش سرم که پایین بود رو گرفت بالا تو چشام زول زد و گفت نگار من خودم مواظبتم نترس....
سر میز شام ...
سپیده:دروسا به نسترن نگیم؟شاید عقلش اومده سرجاش حاضر شد با هم بیاد!
دروسا: چرا منم خیلی فکر کردم ما فردا شب باید از اینجا فرار کینم اما بذار به نسترن هم بگیم شاید اونم خواست بیاد هرچی باشه دوستمون!
...........
ساعت 9:30 همه باید تو اتاقاشون بودن و می خوابیدن همیشه قبل از خواب خانوم به اتاق همه دخترا سر می زد وقتی که خیالش از همچی راحت می شد که خبر خاصی نیست می رفت خونشون...
وقتی خانوم مطمئن شدیم که رفته...
دروسا:بچه ها همه پاشین امشب کارتون دارم.
نسترن: چی شده باز دروسا بذار بخوابیم.
پانتا: نسترن پاشو کارت داریم دیگه!
نسترن: باشه ...
و همه به دیوار تکیه دادیم تا دروسا شروع کنه به صحبت منکه از همون شب استرس زیادی داشتم نکنه خانوم بفهمه....
دروسا: ببین نسترن الان می خوام بهت چیزی بگم چون دوست همه ماهایی و مام دوست داریم، اما اگه جوابت منفی بود باید قول بدی که عینه یه راز برات باقی بمونه..
نسترن یکم معلوم بود نگران شده....
نسترن:باشه قول می دم(نسترن سرش می رفت قولش رو امکان نداشت بزنه زیرش)
دروسا:ببین نسترن هم من همه بقیه بچه ها می خوایم فردا شب از اینجا بریم..
نسترن(فکر می کرد دارن شوخی می کنن):باز شب شده داری هزیون می گی، فرار!!!!!!!!!
سپیده:عجب خری هستی نسترن دروسا جدی گفت!
نسترن یکم جا خورد!
نسترن: فرار... مگه شماها دیوونه شدید .. فرار کنید به کجا بیچاره ها همتون بدبخت می شید ...واقعا که! اینجا مگه چی کم دارید که می خواید برید؟
دروسا:ببین نسترن دوباره شروع نکن من با تو سر این قضیه بارها بحث داشتم اما دلم می خواست که به تو هم بگم شاید یه دفعه عقلت برگشت سر جاش و حاضر شذی بیای.. هم من..هم پانتا..هم سپیده، و حتی نگار هم حاضر شده با ما بیاد!
نسترن:آره نگار تو حاضر شدی با اینا بری؟ تو از همه اینا کوچیکتری ...اینا دیوونه هستن دارن می رن چون می دونن بدبخت دارن خودشون رو می کنن اما تو دیگه چرا؟تو فکر کردی که بری یه دفعه ای کلی پول بدست میاری؟اصلا می دونی اینا می خوان از چه راهی پول بدست بیارن؟
سپیده:چرت نگو نسترن اینقدر.
نسترن:خفه شو می دونید که دارید خودتون رو دستی دستی بدبخت می کنید.
دروسا:ببین نسترن تو مامان ماها نیستی پس به تو هم ربطی نداره که می خوایم چی کار کنیم حالام می خوای بیا نمی خوایم بیای به درک .... اما خوتم خوب می دونی اینجا آینده ای نداری می خوای اینجا چی کار کنی؟ منتظر بشی شاید بعدها یه کاگر بی پدر مادر اومد با تو ازدواج کنه؟
نسترن: من حتی آیندم سیاه باشه نمی تونم مثه شماها فکر کنم که از هر طریق کثیفی پول بدست بیارم.... حتی همین بدبختی که می گی سگش شرف داره به هزارتا کثافت کاری شماها.... آره شاید بقول همه شماها دیوونه باشم اما من حاضرم اینجوری زندگی کنم اما هیچوقت خودم رو واسه چند ساعت در اختیار یه آدم کثیف قرار ندم...این اسمش زندگیه؟ اگه این زندگیه تف باید بهش کرد...منکه می دونم درد همه شماها از چیه ... غیر از اینکه می گید مام دوست داریم پول داشته باشیم... مام دوست داریم کلی امکانات داشته باشیم..آره مگه درد شما از اینا نیست؟؟؟ اما اینقدر احمقید نمی دونید که حالا ما در این شرایط هستیم دست ماهم نبوده اما این خیلی دلیل خوبیه که حالا که در این شرایط هستیم هر کار کثیفی هم شده انجام بدیم...؟ فکر کردید تا کی می تونید با بدناتون کاسبی کنید؟دروسا تو که از من همه اینا رو بهتر می دونی ...پس چرا داری اینا رو هم بدبخت می کنی؟ اون خوشبختیی که تو دنبالشی همش بیچارگیه همش سختیه .... ولی حالا پول هم بدست آوردین به چه قیمتی ها؟؟؟ به قیمت اینکه عینه حیوون باشید ... به قیمت اینکه هر شب تو بقل هرکس و ناکسی باشید؟.............
دیگه بغض جلوی حرفاش رو گرفت .........
سکوت عجیبی حکم فرما شده بود... همه تحت تاثیر حرفای نسترن قرار گرفته بودن هیچکی هیچی نمی گفت....
دروسا:آره بچه ها همه حرفای نسترن درست اما من می خوام از این بدبختی نجات پیدا کنم ...
نه نسترن حالا که من در این بدبختی و فلاکت دارم به سر می برم می خوام که پولدار بشم ... می خوام که من هم مثه بقیه پولدارا باشم .... حالا از همون راه های کثیفی که تو داری می گی... فکر کردی اینجور زندگی کردن واقعا ارزش داره... تو که می دونی چند بار خودکشی کردم اما نمردم.... (خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود با گریه گفت) من نیومدم تو این دنیا بدبختی و سختی بکشم.... یکم مکث می کنه می خواد بغضش رو قورت بده.... منم آدمم منم دوست دارم تو زندگیم همه چی داشته باشم ...مگه من چه فرقی باید داشته باشم با اونا...من....دیگه گریش می گیره و نمی تونه حرفش رو کامل بگه....
می دونم که الا سپیده و پانتا هم عینه من بر سر دوراهی قرار گرفتن همشون می ندن که چی کار کنن... نسترن پا می شه می ره کنار دروسا می شنه و بغلش می کنه و دروسا شروع به گریه کردن می کنه...
و همون جور نسترن ادامه می ده... بچه ها هرکی می خواد بره ...اما یادتون باشه اون خوشبختیی که شماها دنبالشین اینجوری بدست نمی یاد.....
دروسا سرش رو از شونه های نسترن بلند می کنه و می گه... هر کی می خواد با من می تونه بیاد هرکیم نخواد می تونه بمونه....
سپیده تو هنوز حاضری با من بیای؟
سپیده سرش رو می ندازه پایین....
پانتا تو چی ...؟ توهم مثه سپیده نکنه پشیمون شدی؟
پانتا هم سکوت می کنه..........
نگار تو چی؟ توهم جا زدی؟
اما من فکرام رو کرده بودم نه درسته شاید بقول نسترن هیچوقت به اون خوشبختی که می گه نرسم اما منم مثه دروسا می خوام هرجور شده این خوشبختی رو بدست بیارم هر جور که شده....
دروسا من فکرام رو خیلی کردم... من اینجا بقول خودت آینده ای ندارم برامم مهم نیست که بیرون چه بلایی سرم می یاد من باهات میام.......
دروسا یه حس خوبی بهش دست داد یه حسی اینکه انگار هنوز تنها نیست..
دروسا: می دونستم نگار که تو منو تنها نمی ذاری...
نسترن چیزی نمی گه فقط بهم نگاه می کنه و فقط سرش رو تکون می ده.......
دروسا:بچه ها هر کی پشیمون شد باز می تونه با ما بیاد هرکیم نخواست بمونه اینجا بالاخره معلوم می شه که من درست می گفتم یا نسترن.... حالام بریم بخوایم الان ساعت نزدیک 11شب شده..................................
همه رفتن تو تخت خواباشون دراز کشیدن اما مطمئن بودم هیچ کس مثه من اونشب خوایش نمی بره .... همش افکار منفی تو ذهنم می یومد ...اما مدام به خودم امیدواری می دادم همچی تموم می شه نگار نترس خدا باهاته........................................................
فردا صبح...
پانتا میاد پیش دروسا...
پانتا:دروسا خیلی فکر کردم دیشب برای منم مهم دیگه نیست چی پیش میاد دیگه از زندگیه الانم که بدتر نمی شه....نفس عمیقی می کشه و ادامه می ده... منم میام دروسا منم دنبال خوشبختی هستم.... اینجا که این خوشبختی رو پیدا نکردم شاید بیرون از اینجا پیدا کنم..
دروسا:ببین پانتا شاید ما هیچوقت به خوشبختی هم نرسیم اما حداقل ما تلاش خودمون رو کردیم..... و هم تو هم نگار بدونید که اگه امشب با من فرار کنید دیگه راه برگشتی ندارید باید تا آخرش برید.... و پانتا رو بقل کرد........
بعد از خوردن صبحانه دروسا هم به من هم به پانتا گفت بیا بریم طبقه بالا تو پله هایی که می خوره به پشت بوم بشینیم تا از نقشه فرار بگه...
دروسا:خوب بچه ها بشینید تا براتون بگم...امروز جمعه اس همونجورم که می دونید خانوم جمعه ها از صبح تا ظهر بیشتر نیست و اولین مشکلمون حل می شه می مونه 3تا مشکل دیگه :اولیش کوکب خانوم که تا ساعت 10شب چون پیرم هست راحت می خوابه...
پس ما ساعت 10:30 از اتاق میایم بیرون..... درب داخلیه ساختمون شبا قفل و چون ساختمون حفاظ داره باید با کلید بریم بیرون... کلیدم دست کوکب خانوم که شبا موقع خواب می ذاره زیر بالشش..... وقتی رفتیم از زیر بالش کوکب کلید رو ورداشتیم و رفتیم درب داخلیه ساختمون رو باز کردیم یه مشکلمون حل می شه.... مشکل دومون وقتی بخوایم بریم تو حیاط باید از اون خونه کوچیکی که دمه درب حیاط قرار داره رد بشیم که اوس غفور اگه مارو ببینه بدبخت می شیم.... مشکل سوم هم درب حیاط که قفل که کلیدشم دست اوس غفور ...
پانتا:حالا چی کار کنیم پس؟
دروسا:هیچی ما نمی تونیم کلید رو از اوس غفور بگیرم چون همیشه توجیبش و هم این تا دیر وقت هرشب پای تلویزیون.. پس تنها کار که می کنیم از پشت اتاقش میریم که اصلا دید نداره فقط باید حواستون باشه سرو صدا نکنید از رو دیوارش راحت جا پا داره می شه فرار کرد....
خوب بچه ها سوالی ندارین؟
ببینم دروسا حالا فرار کردیم بعدش چی کار می کنیم ؟
دروسا:ببین نگار جون بذار از اینجا فرار کنیم بقیشم خدا بزرگه..
پانتا:دروسا یه وقت گیر نیوفتیم مامورا بگیرمون چی؟
دروسا:اه شما دوتا چقدر بدبین هستید بابا نترسید فوقشم می گیرمون دیگه ...اعداممون که نمی کنن دوباره مارو بر می گردونن اینجا موهامون رو از ته می زنن تحت نظر بیشتر ماهارو می گیرن..همین!
خدا می دونه اون روز دل تو دلم نبود که زودتر شب بشه و همچی زودتر تموم بشه یه لحظه می زد به سرم که بی خیال بشم باز می گفتم: نه این تنها راه خوشبختیه منه ... تنها راهیه که بتونم خودم رو از این بدبختی نجات بدم... انگار اون روز نمی خواست شب بشه.اما بالاخره ساعت شده بود 10شب ...................
هیچکی تو اتاق ما نخوابیده بود همه تو اون تاریکیه اتاق بهم زول زده بودن چقدر سکوت وحشتناکی حکم فرما بود سکوتی که آدم رو به وحشت می نداخت......
ساعت طرفای 10:20
دروسا:نگار،پانتا پاشیم باید بریم دیگه...
از تختم بلند می شم... نسترن میاد جلوم .... تو چشام نگاه می کنه ...
نگار داری می ری جلوتو نمی گیرم اما یادت باشه که شاید هیچوقت خوشبخت نشی اونقت کسی رو مسوول ندون چون خودت و با میله خودت داری می ری به این ره(بغض می کنه)منو تو بقل می گیره... نگار جون هرجا که می ری آرزوی خوشبختی برات می کنم دلم واست تنگ می شه امیدوارم بازم قسمت بشه ببینمت... و وقتی دوباره تو چشام نگاه می کنه می بینم صورتش یکم خیس شده...........
می ره جلو پانتا رو بقل می کنه.. و می گه دلم واست تنگ می شه مواظب خودت خیلی باش.....
پانتا: با بغض می گه نسترن منم دلم واست خیلی تنگ می شه......
و بعد یه نگاه به دروسا می کنه... و انوهم بقل می کنه...
دروسا تو این مدت بارها باهم دعوامون شده بود اما بهت خیلی عادت کرده بودم خیلی.....
واقعا که دارم یاده اونشب میوفتم گریم می گیره .... سپیده هم از هممون خداحافظی می کنه...
ساعت نزدیک10:40 شده بود اما نه من نه دروسا و نه پانتا دلش نمی خواست زودتر از اونا جدا بشه تازه فهمیده بودیم اونشب که چقدر ما 5نفر به همدیگه وابسته شده بودیم.......
اما باید می رفتیم هرکی باید می رفت دنبال سرنوشتش هرکی باید اون راهی رو که انتخاب کرده بود رو می رفت همه این راها واسه رسیدن به خوشبختی بود... اما واقعا هم من یا حتی نسترن خوشبخت شدیم؟... خیلی دوست دارم واسه یه بار دیگه ببینمش و ازش این سوال رو بکنم ازش بپرسم نسترن تو خوشبخت شدی؟؟؟؟ ......................................................
برای امروز کافیه خسته شدم خیلی نوشتم از دفعه بدی خاطراتم قسمت هاییش شروع می شه که خیلی از شماها منتظر شنیدنش بودید.... سعی می کنم خیلی زود ادامه خاطراتم رو بنویسم... بچه ها مرسی بازم از همه کامنت ها تورو خدا بازم برام کامنت بذارید واقعا بهم روحیه می ده اینجا شده یه بخشی از دردل های من... پس برام کامنت بذارید......دوستون دارم....نگار.
yekhatere@hotmail.com

Armin  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



 
 

Welcome to

INTerest  story


نگاهي اجمالي بر جامعه آلوده و كثيف ايران اسلامي



درباره وبلاگ


§ صفحه اصلي

§ آرشيو (وبلاگ قديمي)
§ ارسال نامه:

نامه بنويسيد حتما جواب ميگيريد.

اين وبلاگ متعلق به هيچ حزب و گروه يا سازماني نمي باشد و فقط و فقط واقعيت هاي جامعه را بيان مي نمايد.

 به نامه هاي مشكوك و داراي ضميمه پاسخ داده نمي شود پس لطفا از دادن نامه هاي آلوده و ويروس و ... خودداري كنيد.

 


لوگو



 


 


نظر سنجي


 

وضعيت داستان ها
نظر شما در مورد داستان ها چيه؟

اي ول معركه ست
خوبه
بد نيست
بي خوديه
مزخرفه
اهكي اينا چين ديگه؟
بيق بيق

آرشيو


با تشكر از:

Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

امير . ع . رز

و خودم ..

بازديد كنندگان:

 

 
   

طراطراحي قالب توسط : ا. ع . رز

پاييز 1382